اسبغوللغتنامه دهخدااسبغول . [ اَ ] (اِ) بذرقطونا. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). و وجه تسمیه ٔ او به اسبغول آنست که چون معنی غول گوش باشد و این گیاه شبیه به گوش اسب است اسبغول گوی
اسپخوللغتنامه دهخدااسپخول . [ اِ پ ِ ] (اِ) پیخال است که فضله و افکندگی مرغان باشد. (برهان ). ذرق . هَیص . مؤلف فرهنگ شعوری این بیت را برای این معنی شاهد آورده : بهیچگاه نیارم بخ
اسخولوسلغتنامه دهخدااسخولوس . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابی اصیبعه در ترجمه ٔ ارسطوطالیس گوید: و کان ارسطوطالیس کثیرالتلامیذ من الملوک و ابناءالملوک وغیرهم . منهم ثاوفرسطس و اوذیموس و الاس
اسبغوللغتنامه دهخدااسبغول . [ اَ ] (اِ) بذرقطونا. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). و وجه تسمیه ٔ او به اسبغول آنست که چون معنی غول گوش باشد و این گیاه شبیه به گوش اسب است اسبغول گوی
اسپخوللغتنامه دهخدااسپخول . [ اِ پ ِ ] (اِ) پیخال است که فضله و افکندگی مرغان باشد. (برهان ). ذرق . هَیص . مؤلف فرهنگ شعوری این بیت را برای این معنی شاهد آورده : بهیچگاه نیارم بخ
اسخولوسلغتنامه دهخدااسخولوس . [ اِ ] (اِخ ) ابن ابی اصیبعه در ترجمه ٔ ارسطوطالیس گوید: و کان ارسطوطالیس کثیرالتلامیذ من الملوک و ابناءالملوک وغیرهم . منهم ثاوفرسطس و اوذیموس و الاس
اسپیوشلغتنامه دهخدااسپیوش . [ اِ ] (اِ) اسبغول است که بزرقطونا باشد. (برهان ). نام تخمی است که آن را اسپغول هم گویند و به تازی بزرقطونا و بیونانی فسیلون نامند. (جهانگیری ). اسفیوش
سابوسلغتنامه دهخداسابوس . (اِ) اسبغول و بزرقطونا را گویند، و آن تخمی است معروف . (برهان ) (آنندراج ). اسبغول . (سروری ) (رشیدی ) (مؤید الفضلاء) (شعوری ). سبیوش . (رشیدی ). این د