یادلغتنامه دهخدایاد. (اِ) ذُکر. ذُکرة. تذکار. اندیشه . تذکر. نام و نشان . ذکر باقی و جاودان . ذکر و نقل نام : تا تازه کرد یاد اوائل بدین خویش تا زنده کرد مذهب یونانیان بخود. دق
یادفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. حافظه؛ ذهن.۲. خاطره. یاد آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی] به خاطر آمدن. یاد آوردن: (مصدر لازم، مصدر متعدی) = به یاد آوردن یاد دادن: (مصدر متعدی)۱. آموختن کاری به
فراموش شدنلغتنامه دهخدافراموش شدن . [ ف َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) از یاد رفتن : واجب نکند که هرگز فراموش شود. (تاریخ بیهقی ).مگر تنگ بختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد. سعدی (بوستان ).
فرموش شدنلغتنامه دهخدافرموش شدن . [ ف َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) از یاد رفتن . فراموش شدن : با لذت طعنه ٔ تو دل رافرموش شد آرزوی مرهم . خاقانی .رجوع به فرموش و فرمش شود.
فرامش شدنلغتنامه دهخدافرامش شدن . [ ف َ م ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فراموش شدن . از یاد رفتن : هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف با دوستان چنین که تو تکرار میکنی . سعدی .گفتم اگر نبینمت مهر فرا