فرامشلغتنامه دهخدافرامش . [ ف َ م ُ ] (اِ) مخفف فراموش که از یاد رفتن و از خاطر محو شدن باشد. (برهان ). فراموش . فرامشت : گرچه در داوری زبونکش نیست از حسابش کسی فرامش نیست . نظام
فراموش شدنلغتنامه دهخدافراموش شدن . [ ف َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) از یاد رفتن : واجب نکند که هرگز فراموش شود. (تاریخ بیهقی ).مگر تنگ بختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد. سعدی (بوستان ).
فراموش گشتنلغتنامه دهخدافراموش گشتن . [ ف َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) از یاد رفتن . فراموش شدن : سخن گوی بیفر و بیهوش گشت پیامش سراسر فراموش گشت . فردوسی .و رجوع به فراموش شود.
فرموش شدنلغتنامه دهخدافرموش شدن . [ ف َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) از یاد رفتن . فراموش شدن : با لذت طعنه ٔ تو دل رافرموش شد آرزوی مرهم . خاقانی .رجوع به فرموش و فرمش شود.
یاد آمدنلغتنامه دهخدایاد آمدن . [ م َ دَ] (مص مرکب ) بازدانستن چیزی که فراموش شده باشد. (از آنندراج ). به خاطر آمدن . به ذهن خطور کردن . به حافظه گذشتن . به خاطر گذشتن . متذکر شدن .