چشم خوردنلغتنامه دهخداچشم خوردن . [ چ َ / چ ِ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از چشم زخم خوردن . (آنندراج ).چشم زخم رسیدن . (از ناظم الاطباء). هدف چشم بد شدن : کاشکی اهل جهان اهل
شوخ چشملغتنامه دهخداشوخ چشم . [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) گستاخ و بی ادب . (ناظم الاطباء). بیشرم . بی آزرم : غمی گشت و بگذاشت دریابخشم به فرزند گفت ای بد شوخ چشم . فردوسی .اگر سرد گویم
یک چشملغتنامه دهخدایک چشم . [ ی َ / ی ِ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) آنکه دارای یک چشم باشد.(ناظم الاطباء). که از دو دیده یکی دارد و دیگر چشم او کور باشد. واحدالعین . (از برهان ) (از آنن
تبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهحالت زیاد شدن حرارت بدن که گاهی با برخی تغییرات موضعی و امراض دیگر همراه است. تب آوردن: (مصدر لازم) [قدیمی] مبتلا شدن به تب. تب خرگوشی: (پزشکی) = تولارمی تب دق
انشجارلغتنامه دهخداانشجار. [ اِ ش ِ ] (ع مص ) رسیدن چشم کسی را و بیخواب شدن . (منتهی الارب ). خواب از چشم کسی برداشته شدن . (ناظم الاطباء). خواب از چشم دور شدن . (از اقرب الموارد)