ازوجلغتنامه دهخداازوج .[ اُ ] (ع مص ) بشتافتن . (منتهی الارب ). || ازوج از؛ کاهلی کردن آنگاه که یاری از وی خواهند.
اضوجلغتنامه دهخدااضوج . [ اَض ْ وَ ] (اِخ ) جایی است نزدیک احد به مدینه . کعب بن مالک انصاری در رثای حمزةبن عبدالمطلب گوید:بما صبروا تحت ظل اللواءلواءالرسول بذی الاضوج .(از معجم
ازوجیواژهنامه آزادمنسوب به ازو. دارندۀ سرزمین ازو. ازو نام منطقه ای از کلاردشت است (که اکنون در کلاردشت هم به فتح الف و هم به کسر آن تلفظ می شود). حرف «ج» در این سرزمین پسوند نسب
انگور آزوجلغتنامه دهخداانگور آزوج . [ ] (اِخ ) دهی از بخش معلم کلایه شهرستان قزوین است که 323 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و بن شن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1
ازوجیواژهنامه آزادمنسوب به ازو. دارندۀ سرزمین ازو. ازو نام منطقه ای از کلاردشت است (که اکنون در کلاردشت هم به فتح الف و هم به کسر آن تلفظ می شود). حرف «ج» در این سرزمین پسوند نسب
انگور آزوجلغتنامه دهخداانگور آزوج . [ ] (اِخ ) دهی از بخش معلم کلایه شهرستان قزوین است که 323 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و بن شن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1
التماسفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی - خاص استغاثه، تضرع، لابه، استدعا، تقاضا، تمنا نماز، خضوع خواهش، مراد، کام، حسرت، رویا، طمع، مقصود، منظور، هوس، آرزو ازوجز (ازوچز)
تجاربلغتنامه دهخداتجارب . [ ت َ رِ ] (ع اِ) ج ِ تَجرِبَه . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) (ازناظم الاطباء). تجارب جمع تجربه که اغلب بضم راء تلفظ میشود، بکسر آن است و این اشتباه
تنوقلغتنامه دهخداتنوق . [ ت َ ن َوْ وُ ] (ع مص ) تنیّق . (منتهی الارب ). نیکو نگریستن به چیزی . (زوزنی ). || جید گردانیدن و نیکو کردن خورش و لباس خود را. (آنندراج ) (از اقرب الم