ازرقلغتنامه دهخداازرق . [ اَ رَ ] (اِخ ) جدی قدیم از اجداد عرب در جاهلیت ، نسب وی بعمالقه (از عرب بائده ) پیوندد و منازل بنی الازرق در حجاز است و بدین ازرق ، منسوبست ازرقی صاحب
ازرقلغتنامه دهخداازرق . [ اَ رَ ] (اِخ ) حمادبن زیدبن درهم ازدی بصری مکنی بابی اسماعیل . رجوع به حمادبن زید... شود.
ازرقلغتنامه دهخداازرق . [ اَ رَ ] (اِخ ) آبی است در طریق حاج شام در پائین تیماء. || وادی الازرق ؛ وادیی است بحجاز. (معجم البلدان ).
ازرقلغتنامه دهخداازرق . [ اَ رَ ] (اِخ ) ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی بکر. او راست : تسهیل المنافع فی الطب و الحکمة،مشتمل بر کتاب شفای ابدان و کتاب الرحمة. وی گوید که این دو کتاب
ازرقلغتنامه دهخداازرق . [ اَ رَ ] (اِخ ) شامی . یکی از سرداران لشکر عمربن سعد در وقعه ٔ کربلا. - مثل ازرق شامی ؛ با موئی زرد و چشمی آسمانگون . - || قسی .سنگدل .
طرازلغتنامه دهخداطراز. [ طِ ] (معرب ، اِ) نگار جامه . (منتهی الارب ). معرب است .(منتهی الارب ) (صحاح ). اصل این کلمه تراز فارسی و معرب است ، سیوطی در کتاب «المزهر» گوید: فممّا ا
صوفیهلغتنامه دهخداصوفیه . [ فی ی َ / ی ِ] (اِخ ) پیروان طریقه ٔ تصوف . اهل طریقت . آنان که ازطریق ریاضت و تعبد، طالب راه یافتن به حق و حقیقت اند. گروهی که از اواخر قرن دوم هجری د
بحرلغتنامه دهخدابحر. [ ب َ ] (ع اِ) مقابل بر (خشکی ). دریا. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). دریای شور. (منتهی الارب ). دریای محیط که شور است . (غیاث اللغات ). یم . صاحب آنندراج گوید:
خطلغتنامه دهخداخط. [ خ َطط ] (ع مص ) گائیدن زن رابجماع خط. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خط المراءة خطا. (منتهی الارب ). || کم و اندک خوردن . (منتهی