اریانلغتنامه دهخدااریان . [ اَ ] (اِخ ) اریادنه . دختر مینُس ، پادشاه اقریطش و پاسیفائِه و خواهر فِدر، وی رشته ای بدست تِزه داد که از یکسو بمدخل لابیرنت متصل شود،و تزه پس از غلبه
اریانلغتنامه دهخدااریان . [ اَ ] (اِخ ) نامی است که استرابون مورخ بناحیت قدیم آسیا موسوم به ((اری - اریا)) داده است . یونانیان عموماً ((اریان )) را بممالکی که در تحت حکومت و سلطه
اریانلغتنامه دهخدااریان . [ اَرْ ریا ] (اِخ ) آریان . (فلاویوس آریانوس ) مورخ یونانی که در نیکومدی واقع در بی تی نیه (آسیای صغیر) تولد یافت و در زمان آدریان امپراطور روم از 130 ت
اریانلغتنامه دهخدااریان .[ اَ ] (اِخ ) ایران . نام کوکبی است . (قاموس فرانسوی و عربی محمد نجاری بک ).
عریانلغتنامه دهخداعریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) دهی از دهستان خورشید بخش ششتمد شهرستان سبزوار. سکنه ٔ آن 635 تن . آب آن از قنات . محصول آن غلات ، پنبه ، گردو و بادام است . (از فرهنگ ج
عریانلغتنامه دهخداعریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) قلعه ای است به مدینه و ریگ توده ای . (منتهی الارب ). نام ریگ توده ای و قلعه ای در مدینه . (ناظم الاطباء). قلعه و کوشکی است در مدینه ازآ
اریاندلغتنامه دهخدااریاند. [ اَ ] (اِخ ) آریاند. اریاندس . والی مصر بزمان داریوش بزرگ . رجوع به ایران باستان صص 563 - 565 شود.
اریانموسیهلغتنامه دهخدااریانموسیه . [ ](اِخ ) فرقه ای از فرق میان عیسی و محمد علیهماالسلام .(الفهرست ابن الندیم ) .
اریاندلغتنامه دهخدااریاند. [ اَ ] (اِخ ) آریاند. اریاندس . والی مصر بزمان داریوش بزرگ . رجوع به ایران باستان صص 563 - 565 شود.