ارفعلغتنامه دهخداارفع. [ اَ ف َ ] (اِخ ) شیخ عماد تبریزی . وی از مشاهیر شعرای ایران است (!) و در لطایف و هزلیات شهرت دارد. این بیت ازوست : قطع نظر ز ساقی و ساغر نمیکنی شرم از خد
ارفعلغتنامه دهخداارفع. [ اَ ف َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از رفعت . بلندتر. رفیعتر. برتر. اعلی . برداشته تر. || ارزنده تر. قیمتی تر. ارجمندتر. || بلندقدرتر. اشرف .
ارفاؤسلغتنامه دهخداارفاؤس . [ اُ ئو ] (اِخ ) ارفه . شاعر و موسیقی دان از مردم تراکیه . بقولی فرزند اُآگر پادشاه و بقول دیگر پسر افولون و پری مسماة به کالّیُپ . وی بوسیله ٔ آوازها
ارفاؤسلغتنامه دهخداارفاؤس . [ اُ ئو ] (اِخ ) ارفه . شاعر و موسیقی دان از مردم تراکیه . بقولی فرزند اُآگر پادشاه و بقول دیگر پسر افولون و پری مسماة به کالّیُپ . وی بوسیله ٔ آوازها
ملایمتفرهنگ مترادف و متضادارفاق، اعتدال، بردباری، رفق، سازگاری، شکیبایی، صلحجویی، لطف، مدارا، مسالمت، مهربانی، نرمی، نعومت ≠ تندی، خشونت
ارفاءلغتنامه دهخداارفاء. [ اِ ](ع مص ) نزدیک کردن . (منتهی الأرب ). نزدیک ساحل گردانیدن کشتی . (منتهی الأرب ). نزدیک آوردن کشتی بکناره .(زوزنی ). کشتی را بساحل نزدیک آوردن . ||