ارسانفرهنگ نامها(تلفظ: arsān) (در اعلام) والی منسوب از طرف داریوش سوم که حاکم ناحیهی دربند کیلیکیه بود .
ارسانلغتنامه دهخداارسان . [ اَ ] (اِخ ) از طرف داریوش سوم حاکم ناحیه ٔ دربند کیلیکیه بود. وی میتوانست بموقع بلندیهائی را که بر تنگ مزبور مشرف است ، اشغال کند و با بهره مندی از عب
ارسانلغتنامه دهخداارسان . [ اِ ] (ع مص ) رسن ساختن . (منتهی الأرب ). || سخت بستن برسن . (آنندراج ). ستور را برسن بستن . (منتهی الأرب ).
ارصانلغتنامه دهخداارصان .[ اِ ] (ع مص ) استوار کردن . (تاج المصادر بیهقی ). محکم و استوار گردانیدن . (منتهی الأرب ). محکم کردن .
عرسانلغتنامه دهخداعرسان . [ ع ِ ] (ع اِ) تثنیه ٔ عِرس . رجوع به عرس شود. || شیر نر و شیر ماده . (ناظم الاطباء). || زن و شوهر. (از اقرب الموارد).
ارسانسلغتنامه دهخداارسانس . [ اَ ن ِ ] (اِخ ) پسر اُستانِس و نوه ٔ داریوش دوم . او با سی سی گامبیس ازدواج کرد و از او دو پسر داشت : نخست داریوش کُدُمان ، دوم اُگزاث رِس و نیز دو د
ارسانگسلغتنامه دهخداارسانگس . [ اُ رُ گ ِ ] (اِ) عنوانی در پارس عهد هخامنشی ، به معنی خدمتگذار شاه (بقول هرودت ). (ایران باستان ص 812).
ارسانیقونلغتنامه دهخداارسانیقون . [ اَ ] (معرب ، اِ) زرنیخ زرد و آن جوهری است که نقاشان و مصوران بکار برند. اگر با شیر گوسفند بیامیزند، هر مگسی که از آن بخورد بمیرد. (برهان قاطع). بی
ارجانلغتنامه دهخداارجان . [ اَ ] (معرب ، اِ) بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد و بعضی گویند نوعی از بادام کوهی است و این اصح است . (برهان قاطع). بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد. از بعض استادان
ارسانسلغتنامه دهخداارسانس . [ اَ ن ِ ] (اِخ ) پسر اُستانِس و نوه ٔ داریوش دوم . او با سی سی گامبیس ازدواج کرد و از او دو پسر داشت : نخست داریوش کُدُمان ، دوم اُگزاث رِس و نیز دو د
ارسانگسلغتنامه دهخداارسانگس . [ اُ رُ گ ِ ] (اِ) عنوانی در پارس عهد هخامنشی ، به معنی خدمتگذار شاه (بقول هرودت ). (ایران باستان ص 812).
ارسانیقونلغتنامه دهخداارسانیقون . [ اَ ] (معرب ، اِ) زرنیخ زرد و آن جوهری است که نقاشان و مصوران بکار برند. اگر با شیر گوسفند بیامیزند، هر مگسی که از آن بخورد بمیرد. (برهان قاطع). بی
ستاتیرالغتنامه دهخداستاتیرا. [ س َ ] (اِخ ) دختر ارسان ، زن داریوش سوم ، متوفات 330 ق .م . برای تمام اسامی فوق رجوع به استاتیرا و ایران باستان شود.