اردجلغتنامه دهخدااردج . [ ] (اِ) بوته ایست که در صحراها روید و در کتاب اول پادشاهان (19:5) آمده که ایلیای نبی در زیر درخت اردجی خوابید و گاهی از اوقات در اوان جوع و قحطی شاخهای
اردجانلغتنامه دهخدااردجان . [ ] (اِخ ) نام موضعی است از مضافات شیراز. || نام دیهی است از نواحی یزد. (مؤید الفضلاء).
اردجانلغتنامه دهخدااردجان . [ اَ دَ ] (اِ) از جداول اهل نجوم است و در احکام مرقوم . (برهان قاطع). نوعی از اشکال و اسرار علم نجوم . (اداةالفضلا) (مؤید الفضلاء) (کشف اللغات ) (فرهن
اردجانلغتنامه دهخدااردجان . [ ] (اِخ ) نام موضعی است از مضافات شیراز. || نام دیهی است از نواحی یزد. (مؤید الفضلاء).
اردجانلغتنامه دهخدااردجان . [ اَ دَ ] (اِ) از جداول اهل نجوم است و در احکام مرقوم . (برهان قاطع). نوعی از اشکال و اسرار علم نجوم . (اداةالفضلا) (مؤید الفضلاء) (کشف اللغات ) (فرهن
ارددولهلغتنامه دهخداارددوله . [ ] (اِ) آردجونه . (مؤید الفضلاء). آردهاله . آش اُماج . رجوع به آردهاله شود.
اردگانلغتنامه دهخدااردگان . [ اَ دَ ] (اِ) اردجان (معرب ) و آن نوعی از جداول و اشکال و اسرار نجوم است . (برهان قاطع) (جهانگیری ).
زبل الماعزلغتنامه دهخدازبل الماعز. [ زِ لُل ْ ع ِ ] (ع اِ مرکب ) پشکل بز. بیرونی آرد: پشک بز آماس سپرز را بنشاند و ورم زانو را اگر کهنه شده باشد تحلیل کند و طریق آن است که پشک بز را ب