اردانلغتنامه دهخدااردان . [ ] (اِخ ) مؤلف مجمل التواریخ والقصص آنرا در ضمن نام های نواحی اقلیم خامس چنین یاد کند: و آذربادگان و ارمنیه و بردعه و اردان و اخلاط. و در اعلاق النفیس
اردانلغتنامه دهخدااردان . [ اِ ] (ع مص ) همیشه بودن ، چنانکه تب و غیر آن . اردان حُمّی ̍؛ پیوسته شدن تب . (تاج المصادربیهقی ). ثابت و برقرار ماندن تب . (منتهی الارب ). || اردان ق
اردانهلغتنامه دهخدااردانه . [ اَ ن َ / ن ِ ] (اِ) گلی است صحرایی که آنرا خیری برّی گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ).
ارجانلغتنامه دهخداارجان . [ اَ ] (معرب ، اِ) بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد و بعضی گویند نوعی از بادام کوهی است و این اصح است . (برهان قاطع). بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد. از بعض استادان
ارداءلغتنامه دهخداارداء. [ اَ دَءْ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از ردائت . ردی تر. بدتر: و ارداءالمیاه ماء دارابجرد. (صورالاقالیم اصطخری ). و اردؤها [ اردؤ انواع الزرنیخ ] الأخضر. (ا
اردانهلغتنامه دهخدااردانه . [ اَ ن َ / ن ِ ] (اِ) گلی است صحرایی که آنرا خیری برّی گویند. (برهان قاطع) (آنندراج ).
خزامالغتنامه دهخداخزاما. [ خ َ ] (اِ) خیری صحرائی و آن رستنی باشد که به شیرازی اردانه گویند. اگر زن قدری از آن بر دارد آبستن شود . (برهان قاطع). خزامی .
ردنلغتنامه دهخداردن . [ رُ ] (ع اِ) تریز و بن آستین . ج ، اَردان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). سر آستین . (دهار). بن آستین و عرب طلا و نقره ٔ خود را در آن می گذار
رامینلغتنامه دهخدارامین . (اِخ ) دهی است از بخش شهریار شهرستان تهران واقع در 9000گزی جنوب علیشاه عوض . این ده در جلگه واقع شده و هوای آن معتدل است . جمعیت آن 274 تن و محصول عمده
فالقلغتنامه دهخدافالق . [ ل ِ ] (ع ص ، اِ) شکاف کوه .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || درخت خرمایی که در حال شکوفه کردن باشد. (از منتهی الارب ). || زمین پست میان دو پشته . (منته