ارتماسلغتنامه دهخداارتماس .[ اِ ت ِ ] (ع مص ) به آب فروشدن . (منتهی الارب ). فروشدن در آب . اغتماس . انغماس . غمس . در آب غوطه خوردن .
ارتماسیلغتنامه دهخداارتماسی . [ اِ ت ِ ] (ص نسبی ) منسوب به ارتماس .- غسل ارتماسی ؛ فرورفتن در آب کُر یا جاری بقصد غُسل . غسلی که تمام سرو تن یکبار در آب فروبرند. مقابل غسل ترتیبی
ارتماسیفرهنگ انتشارات معین( ~.) [ ع - فا. ] (ص نسب .) منسوب به ارتماس ؛ غسلِ ~فرو رفتن در آب کر یا جاری به قصد غسل ، نوعی از غسل که در آن تمام تن و سر را به نیت غسل یکباره در آب فرو بر
اِرْتِکاسدیکشنری عربی به فارسیپاسخ , عکس العمل , واکنش , رفلکس , بازگشت , برگشت , رجعت , رو به وخامت گذاشتن , گرفتاري مجدد
ارتماسیلغتنامه دهخداارتماسی . [ اِ ت ِ ] (ص نسبی ) منسوب به ارتماس .- غسل ارتماسی ؛ فرورفتن در آب کُر یا جاری بقصد غُسل . غسلی که تمام سرو تن یکبار در آب فروبرند. مقابل غسل ترتیبی
ارتماسیفرهنگ انتشارات معین( ~.) [ ع - فا. ] (ص نسب .) منسوب به ارتماس ؛ غسلِ ~فرو رفتن در آب کر یا جاری به قصد غسل ، نوعی از غسل که در آن تمام تن و سر را به نیت غسل یکباره در آب فرو بر
مرتمسلغتنامه دهخدامرتمس . [ م ُ ت َ م ِ ] (ع ص ) به آب فروشونده . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ارتماس . رجوع به ارتماس شود.
شیرجهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت شیرجه، غواصی، غوطهوری، غرق، غوطه پایین رفتن، سقوط شیرجۀ هوایی، هوانوردی فروبردن درآب، ارتماس، تعمید، استغراق