ارامیلغتنامه دهخداارامی . [ اَ ] (ص نسبی ، اِ) آرامی . منسوب به ارام . مردم ارام . || دسته ٔ زبانهائی که در ارام بدان تکلم میکردندو آن از شعب السنه ٔ سامیه است و به دو لهجه تقسیم
آرامیدیکشنری فارسی به انگلیسیcomposure, moderation, placidity, poise, quiescence, quiet, serenity, smoothness
عرامیلغتنامه دهخداعرامی .[ ع َ می ی ] (اِخ ) لقب رجالی عبدالصمد بشیر و کثیربن احمد و چندتن دیگر است . (از ریحانة الادب ج 3 ص 75).
آرامیلغتنامه دهخداآرامی . (حامص ) آرام . سکون . سکنه . قرار. راحت . استراحت . آسایش . سکونت . || آهستگی . رفق . تأنی . مدارات . || هَون . (صراح ).
آرامیلغتنامه دهخداآرامی . (ص نسبی ) منسوب به آرام ، فرزند پنجم سام .- زبان آرامی ؛ لهجه ای از زبان سامیان بدوی مشرق فرات .- قوم آرامی ؛ آرامیان .
آرامیفرهنگ انتشارات معین(ص نسب .) قومی از قبایل سامی نژاد که نسبشان به «آرام » (اِرَم ) پسر سام بن نوح می رسد. این قوم در قرن دوازده ق .م . به سرزمین های سوریه و شمال بین النهرین حمله
ارامیتسلغتنامه دهخداارامیتس . [ اَ ] (اِخ ) کرسی ناحیه ٔ پیرنه ٔ سفلی در فرانسه ، بمسافت 15 هزارگزی جنوب غربی اُلُرُن . دارای 735 تن سکنه .
آرامیدنلغتنامه دهخداآرامیدن . [ دَ ] (مص ) آرمیدن . استراحت کردن . آسودن . ساکن شدن . (زمخشری ). آسایش یافتن . سکون . استقرار. اسکان . (زوزنی ). بیارامیدن . قرار گرفتن : نیارامد از