ادنیلغتنامه دهخداادنی . [ اَ نا ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از دُنُوّ. نزدیک تر. اقرب . مقابل اقصی . || نعت تفضیلی از دنی . زبون تر. (مؤید الفضلاء) (وطواط) (غیاث اللغات ).پست تر. فر
ادنیفرهنگ انتشارات معین(اَ نا) [ ع . ] (ص تف .) 1 - نزدیک تر، اقرب . 2 - زبون تر، پست تر. ج . اَدانی .
ادنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پایینتر: ◻︎ ندارد خویشتن را در مضیقی / ز نااهلی اگر ادنی نشیند (ابنیمین: ۳۷۳).۲. کمترین.۳. پایینترین.۴. ضعیفتر؛ پستتر؛ زبونتر؛ افتادهتر.
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ ] (اِخ ) ابوعمرو، مکنی به ابی احمدبن زیادالندی الشاهد نیشابوری .از عبداﷲ بن شیرویه و جز آن حدیث شنید و از وی حاکم ابوعبداﷲ روایت کند. (از لباب الان
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن یحیی بن ابی عمر العدنی . ساکن مکه بود. از سفیان بن عیینةوالداروردی و جز آنها روایت کند. و از وی اسحاق بن ابراهیم بن اسم
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ ] (اِخ ) نام کوی و محله ای است در نیشابور : و میاه از میان آن بیرون آمدی و به خانقاه کوی عدنی فرود آوردند. (اسرارالتوحید). یک روز به کاری به کوی
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ ] (ص نسبی ) نسبت است به عدن که شهر مشهوری است به یمن . رجوع به عدنی (ابوعبداﷲ) شود. (از لباب الالباب ج 2 ص 126). || نسبت است به عمل نوعی از لباس
عدنیلغتنامه دهخداعدنی . [ ع َ دَ نی ی ] (ع ص ) مرد کریم الاخلاق ، و اصل آن نسبت است به عدن و سپس غلبه یافته است در هر فن عالی . (از اقرب الموارد).
ادنیانلغتنامه دهخداادنیان . [ اَ ن َ ](ع اِ) تثنیه گونه ای از ادنی بمعنی اقرب . (معجم البلدان ). || (اِخ ) نام وادئی است در بلاد عرب .(معجم البلدان ). نام دو وادی است . (مراصد الا
ادنیدهلغتنامه دهخداادنیده . [ اِ دُ دِ ] (اِخ ) اِدُنیس . خطه ای در شمال شرقی مقدونیه ، که در ازمنه ٔ قدیمه جزء تراکیه بوده است و فیلیپ پدر اسکندر آنجا را تسخیر و بمقدونیه ملحق کر
آدنیسفرهنگ انتشارات معین(دُ نِ) [ لا. ] (اِ.) 1 - گیاهی از تیرة آلاله ها. برگ هایش بریده و کمی از آلاله پهن تر، دارای گل های زرد و قرمز و در مزارع گندم پراکنده است . 2 - از رب النوع ها
ادنیانلغتنامه دهخداادنیان . [ اَ ن َ ](ع اِ) تثنیه گونه ای از ادنی بمعنی اقرب . (معجم البلدان ). || (اِخ ) نام وادئی است در بلاد عرب .(معجم البلدان ). نام دو وادی است . (مراصد الا