آدمدیکشنری فارسی به انگلیسیbird, blood, bod, human, humanity, individual, jack, man _, person, personality, soul, supernumerary, wight, you
ادملغتنامه دهخداادم . [ اَ ] (ع اِ) پیشوای قوم و روگاه آنها که شناخته شوند به او. مقتدی . مهتر. اَدمه . اِدام .
ادملغتنامه دهخداادم . [ اَ ] (ع مص ) اصلاح کردن میان دو تن . الفت دادن بین دو کس . سازگار کردن . الفت افکندن . (تاج المصادر بیهقی ). || آمیختن نان به نان خورش . با خورش خوردن ن
مولالغتنامه دهخدامولا. (ص ) (اصطلاح عامیانه ) آدم آب زیرکاه و کم حرف و دانا و زیرک و رند و ناقلا و فهمیده . (فرهنگ لغات عامیانه ).
مارمولکفرهنگ انتشارات معین(لَ) (اِمر.) 1 - جانوری است خزنده که پوستش از پولک های شاخی پوشیده شده است . دارای دو زوج اندام حرکتی است ، چلپاسه . 2 - کنایه : از آدم زیرک و آب زیرکاه .