ادماءلغتنامه دهخداادماء. [ اَ ] (ع ص ) تأنیث آدم . گندمگون . || آهوی ماده ٔ سفید و شتر ماده ٔ سفید. (آنندراج ). ج ، اُدمانه ، اُدم .
ادماءلغتنامه دهخداادماء. [ اِ ] (ع مص ) خون آلودکردن . (تاج المصادر بیهقی ). خون آلوده گردانیدن . (منتهی الارب ). || خون انداختن . خون برآوردن .
ادماءلغتنامه دهخداادماء. [ اُ ] (اِخ ) موضعی است بین خیبرو دیار طیی و غدیر مُطرق آنجاست . (معجم البلدان ).
ادماعلغتنامه دهخداادماع . [ اِ ] (ع مص ) پر کردن خنور و جز آن . (منتهی الارب ). || ریزانیدن اشک . (تاج المصادر بیهقی ).
عدماءلغتنامه دهخداعدماء. [ ع َ ] (ع ص ) زمین ویران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || گوسپند سفیدسر مخالف رنگ سایر اندام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || من الارض ، البیضاء. (قطرالمح
أَسْمَاءفرهنگ واژگان قرآناسمها ("اسم"بر لفظ دلالت کننده بر چیزی یا اوصاف آن چیز که نشانه ای برای آن شده اند،می گویند .اصل اين کلمه از ماده " سمه " اشتقاق يافته ، و سمه به معناي داغ و
أداءُدیکشنری عربی به فارسیپرداختن , عملکرد , کارکرد , عمل کردن , اجرا کردن , انجام دادن , وفا کردن , برآوردن , ايفاي نقش , انجام تکليف
ادمانهلغتنامه دهخداادمانه . [ اُ ن َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَدماء. || آهوی سپید ماده . ماده . (مهذب الاسماء).
گندم گونلغتنامه دهخداگندم گون . [ گ َ دُ ] (ص مرکب ) آدم سبزه . ادْماء. اسمر. (ناظم الاطباء). اَملَج : دُحسُم ودحسمان و دُحسُمانی ؛ مردم گندم گون فربه گرداندام . رجل دَحمَس ؛ مرد گن
مدمیلغتنامه دهخدامدمی . [ م ُ ] (ع ص ) خون آلوده گرداننده . (آنندراج ). آنکه مجروح می کند تا خون ظاهر گردد. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادماء. رجوع به ادماء شود.
هجانلغتنامه دهخداهجان . [ هَِ ] (ع ص ، اِ) برگزیده از هر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). برگزیده و خالص و پاک از هرچیزی . (از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد)