ادرلغتنامه دهخداادر. [ اَ دَ ] (ع مص ) به بیماری اُدرَه مبتلا شدن . بیماری ادره برآوردن کسی . دبه خایه شدن . به تناس مبتلا شدن . بادخایه شدن . مفتوق شدن .
ادرلغتنامه دهخداادر. [ اُ دِ ] (اِخ ) رودی در آلمان که سرچشمه ٔ آن در سودت میباشد و از سیلزی و برسلو و فرانکفورت و شتتین گذرد و در بحر بالتیک ریزد. طول آن 864 هزار گز است .
عدرلغتنامه دهخداعدر. [ ع َ / ع ُ ] (ع اِمص ) دلیری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطرالمحیط). || (ص ) باران سخت و بسیار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
ادریسلغتنامه دهخداادریس . [ اِ ] (اِخ ) الموفق . دهمین از امرای بنی حمّود در مالقه (444 - 445 هَ . ق .).
ادریسلغتنامه دهخداادریس . [ اِ ] (اِخ ) بتلیسی یا بدلیسی . از امرای کرد و مورخین . رجوع به ادریس بن حسام بدلیسی شود.
ادرملغتنامه دهخداادرم . [ اَ رَ ] (اِ) نمدزین بود. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). نمدزین بود یعنی یرمه . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). نمدزین و آنرا آدرم و ادرمه نیز گویند. (جه