اخنوخلغتنامه دهخدااخنوخ . [ اَ ] (اِخ ) خنوخ . گویند همان ادریس است و صحف او سی صحیفه بوده است . (ابن الندیم ). نام ادریس علیه السلام . (مجمل التواریخ والقصص ص 89، 183، 228، 288
اخنونیةلغتنامه دهخدااخنونیة. [ اُ نی ی َ ] (اِخ ) موضعی است از اعمال بغداد و گویند که آن حربی است . (معجم البلدان ).
اشنوخوانونتلغتنامه دهخدااشنوخوانونت . [ اَ ن ُ خوان ْ وَ ] (اِخ ) نام یکی از شش تن از نخستین پیروان زرتشت است . رجوع به مزدیسنا ص 78 شود.
انوخلسالغتنامه دهخداانوخلسا. [ اَ خ َ ] (اِ) انوخلثا. ابوخلسا. ابخوسا. خس الحمار. عاقرشمعا. شجرةالدم . رجل الحمامه . حمیرا. هرقلوس . شنقاد.کحلاء. انقلیا. و به سریانی حالوما و بلفظی
اهنوخوشیلغتنامه دهخدااهنوخوشی . [ اَ خ َ ] (اِ) اهل حرفت . (برهان ) (هفت قلزم ) (فرهنگ شعوری ). یکی از چهارقسم است از اقسام مردم که جمشید قرار داده بود و آن چنان است که جمشید طوایف
آهنوخوشیلغتنامه دهخداآهنوخوشی . [ خ ُ ] (ص ، اِ) اَهْنوخُشی . پیشه ور. اهل صنعت . یکی از طبقات چهارگانه ای که جمشید مردمان را بدان بخش کرد : چهارم که خوانند اَهنوخوشی همان دست ورزان
اورمزدلغتنامه دهخدااورمزد. [ م ُ ] (اِخ ) نام اخنوخ مشهور به ادریس نبی که به هرمس معروف است . (انجمن آرا) (آنندراج ).
متوشالحلغتنامه دهخدامتوشالح . [ م َ ل َ ] (اِخ ) ابن اخنوخ . جد نوح و به طول عمر او را مثل زنند و گویند 969 سال زندگی کرد. (از المنجد). در لغت به معنی مرد فرستاده که اشاره به طوفان
متوشلخلغتنامه دهخدامتوشلخ . [ م َ ش َ / م َ ش َ ل َ ] (اِخ ) پسر اخنوخ بن ادریس بن ماردبن مهلائیل قینان بن انوش بن شیث بن آدم است . جد نوح نبی . (یادداشت ، بخط مرحوم دهخدا). ابن ا
خنجوخلغتنامه دهخداخنجوخ . [ خ َ ] (اِخ ) نام ادریس پیغمبر که بتازی خنوخ و یا اخنوخ گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به اخنوخ شود.
ادریسلغتنامه دهخداادریس . [اِ ] (اِخ ) خنوخ . اخنوخ .پیغامبری پیش از بنی اسرائیل . مؤلف برهان گوید: نام پیغمبریست مشهور. گویند از جهت درس گفتن بسیار بدین نام علم شد و او را مثلث