اخفارلغتنامه دهخدااخفار. [ اِ ] (ع مص ) شکستن عهد و پیمان را. عهد شکستن : شمس المعالی جواب داد که در شریعت و دین حفاظ و فتوت نقض عهود و اخفارِ حق ِ وفود حرام است . (ترجمه ٔ تاریخ
اثفارلغتنامه دهخدااثفار. [ اِ ] (ع مص ) پاردم بر ستور کردن . (زوزنی ). پاردم ساختن برای . پاردم بستن به . پاردُم بر چاروا کردن . || اثفار عنز؛ نزدیک بزادن رسیدن او. || اثفرته بیع
اخارجلغتنامه دهخدااخارج . [ اَ رِ ] (ع اِ) ج ِ خراج . || (اِخ ) کوهی است بنی کلاب بن ربیعةبن عامربن صعصعة را. موهوب بن رشید القریظی در مرثیه ٔ مردی گوید:مقیم مااقام ذری سواج و ما
مخفرلغتنامه دهخدامخفر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) فرستنده با کسی بدرقه را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که بدرقه می فرستد و یا نگهبان می فرستد. (ناظم الاطباء). ||
عهد شکستنلغتنامه دهخداعهد شکستن . [ ع َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) شکستن پیمان و نقض عهد. (فرهنگ فارسی معین ). تناقض . انتقاض . (از منتهی الارب ). نقض . (از دهار). اخفار. نکث . ولث . پ
اثفارلغتنامه دهخدااثفار. [ اِ ] (ع مص ) پاردم بر ستور کردن . (زوزنی ). پاردم ساختن برای . پاردم بستن به . پاردُم بر چاروا کردن . || اثفار عنز؛ نزدیک بزادن رسیدن او. || اثفرته بیع