احولیلغتنامه دهخدااحولی . [ اَ وَ] (حامص ) حَوَل . کژچشمی . دوبینی . لوچی : گر کسی گوید که همتای تو دیدم سیدی هم ترا دیده بود و آن دیده دارد احولی .زوزنی .
ابولیثلغتنامه دهخداابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) طبری گرگانی . شاعری از مردم جرجان و مضجع او نیز بدانجاست و از زمان و ممدوح و دیگر اخبار او چیزی در دست نیست . او راست :دلم میان دو زل
ابولیثلغتنامه دهخداابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) فضل بن میمون . محدث است و محمدبن عبداﷲ الأنصاری از او روایت کند.
ابولیثلغتنامه دهخداابولیث . [ اَ ل َ ] (اِخ ) نصربن محمدبن ابراهیم . فقیه حنفی و مفسر. ملقب به امام الهدی . از مردم سمرقند. او راست : النوازل در فقه . خزانة الفقه . تنبیه الغافلین
کج بینیلغتنامه دهخداکج بینی . [ ک َ ] (حامص مرکب ) عمل کج بین . احولی و لوچی . (ناظم الاطباء). دوبینی . چپی . لوشی . || (ص مرکب ). که بینی کج دارد. (یادداشت مؤلف ).
کلیکیلغتنامه دهخداکلیکی . [ ک َ ] (ص ) کاج و احول را گویند هر چند می بایست که به معنی احولی باشد چه کلیک به معنی احول است ، لیکن همه جا به معنی لوچ و احول آمده است و این هم درست
squintدیکشنری انگلیسی به فارسیکج شدن، دوبینی، لوچی، احولی، نگاه با چشم نیمباز، خوی، چپ نگاه کردن، لوچ بودن، لوچ، چپ، چپ چشم