احمدکلغتنامه دهخدااحمدک . [ اَ م َ دَ ] (ضمیر مبهم مرکب ) شخصی مثلی است که در بعض امثال فارسی از جمله دو مثل ذیل آمده است : احمدک اُستا نرفت روزی که رفت آدینه بود . احمدک را که ر
احمدکلالغتنامه دهخدااحمدکلا. [ اَ م َ ک َ ] (اِخ ) نام موضعی در مازندران . رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالملک اشبیلی مالکی مکنی به ابوعمر. رجوع به احمدبن عبدالملک مکنی به ابوعمرو شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی کاتب . بعربی شعر می گفته و او مقل است . (ابن الندیم ).
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عیسی . صاحب المدینة معاصر سعید بن عبدربه . (عیون الانباء ج 2 ص 44).
احمدکلالغتنامه دهخدااحمدکلا. [ اَ م َ ک َ ] (اِخ ) نام موضعی در مازندران . رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن احمدکاتب اندلسی مکنی به ابوحفص . او راست : مفاخرة السیف و القلم . وی در سنه ٔ 440 هَ . ق . حیات داشته است .
استالغتنامه دهخدااستا. [ اُ ] (ص ) مخفف اُستاد که آموزنده باشد. (برهان ) (جهانگیری )(غیاث اللغات ). آموزگار. معلم . اوستاد : هرکه از استا گریزد در جهان او ز دولت میگریزد این بدا
جوالدوزلغتنامه دهخداجوالدوز. [ ج َ / ج ُ ] (اِ مرکب ) سوزنی بزرگ و درشت برای دوختن توبره و جوال و امثال آن . مِسَلّة. (زمخشری ). سوزن کلان که جوال به آن دوزند. (آنندراج ) : سعدی خط
بردمیدنلغتنامه دهخدابردمیدن . [ ب َ دَ دَ ] (مص مرکب ) روییدن و سبز شدن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). سر زدن از خاک : همی هر زمان نو برآرد بری چو آن شد