احساسدیکشنری فارسی به انگلیسیemotion, feel, feeling, heart, pathy _, perception, sensation, sense, sentiment
احساسلغتنامه دهخدااحساس . [ اِ ] (ع مص ) دریافت . درک کردن . دریافتن . (منتهی الارب ). دیدن و یافتن . (المصادربیهقی ). || دانستن . آگاه شدن . (منتهی الارب ). || دیدن . (زوزنی ).
احساسواژهنامه آزاداصطلاحاً عاطفۀ قلبی. در لغت، به معنی دریافتن، آگاه شدن و درک چیزی با یکی از حواس است و در روان شناسی، بازتاب ذهنی تأثیرات مادی (فیزیکی) است که شالودۀ همۀ ادراکا
کراهيةدیکشنری عربی به فارسیاحساس مخالف , ناسازگاري , انزجار , دوست نداشتن , بيزار بودن , مورد تنفر واقع شدن , دشمني , کينه , عداوت , بغض , بيزاري , تنفر , نفرت , رسوايي , زشتي , بدنامي
تیمونلغتنامه دهخداتیمون . [ م ُ ] (اِخ ) لُمیزان ترُپ فیلسوف یونان قدیم در قرن پنجم پیش از میلاد مسیح . وی بر اثر مشاهده ٔ تیره بختان کشور خود و همچنین از دست دادن ثروتش مخالف نو
رمانتیکلغتنامه دهخدارمانتیک . [ رُ ] (فرانسوی ، ص ) از کلمه ٔ رمان فرانسوی و مراد سبکی است در نویسندگی که مربوط به مسیحیت و ادبیات قرون وسطی و مخالف مکتب کلاسیک قدیم است . در این س