إَحرازدیکشنری عربی به فارسیاحراز کردن , تحصيل کردن , به دست آوردن , دست يافتن , تصاحب کردن , محقق ساختن , به کف آوردن , تحقق بخشيدن , حائز شدن
احرازلغتنامه دهخدااحراز. [ اِ ] (ع مص ) فراهم آوردن . جمع کردن . || در حِرز کردن . (تاج المصادر). جائی استوار کردن . || جای دادن . (منتهی الارب ). || بازداشتن . (منتهی الارب ). |
سامانۀ یکپارچۀ خوشانintegrated automated fingerprint identification system, IAFI systemواژههای مصوب فرهنگستانمجموعۀ اثرِانگشتهای موجود در پایگاه دادههـای سـوابق کیفری کل کشـور کـه از آن برای احراز هویت و دستیابی به محل سکونت و دیگر ارتباطات مربوط به افراد در مأموریت