احدی الاحدلغتنامه دهخدااحدی الاحد. [ اِ دَل ْ اَ ح َ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) کلمه ٔ مدح است . یقال : فلان ٌ احدی الاحد؛ یعنی بیهمتاست .
احدی الحسنیینلغتنامه دهخدااحدی الحسنیین . [ اِ دَل ْ ح ُ ن َ ی َی ْ ] (ع اِ مرکب ) یکی از دو نیکوئی . یکی از دو نیکی : که از احدی الحسنیین خالی نباشد. (گلستان ). مالک بن سنان گفت : یا رس
احدی الراحتینلغتنامه دهخدااحدی الراحتین . [ اِ دَرْ راح َ ت َ ] (ع اِ مرکب ) یکی از دو راحت و مراد یأس است مأخوذ از مثل : الیأس احدی الرّاحتین : چون از این دولت شدم راضی به احدی الراح
ابومحمدلغتنامه دهخداابومحمد. [ اَ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) عبداﷲبن اسماعیل میکالی . کاتب و ادیبی بلیغ. او صدهزار شعر از قدما و متأخرین از برداشت و گاهی بطرز ادبا شعر می سرود و از ا
اسعدلغتنامه دهخدااسعد. [ اَ ع َ ] (اِخ ) ابن نصربن جهشیاربن ابی شجاع بن حسین بن فرخان انصاری فالی ابزری وزیر اتابک سعدبن زنگی (594 - 623 هَ .ق .). مُکنّی به ابی نصر و ملقب به عم
احدی الحسنیینلغتنامه دهخدااحدی الحسنیین . [ اِ دَل ْ ح ُ ن َ ی َی ْ ] (ع اِ مرکب ) یکی از دو نیکوئی . یکی از دو نیکی : که از احدی الحسنیین خالی نباشد. (گلستان ). مالک بن سنان گفت : یا رس
احدی الراحتینلغتنامه دهخدااحدی الراحتین . [ اِ دَرْ راح َ ت َ ] (ع اِ مرکب ) یکی از دو راحت و مراد یأس است مأخوذ از مثل : الیأس احدی الرّاحتین : چون از این دولت شدم راضی به احدی الراح
ماسیلغتنامه دهخداماسی . (ع ص ) کسی که به اندرز احدی التفات نکند و نشنود آن را. (آنندراج ). رجل ٌ ماس ؛ مردی که به پند و اندرز احدی التفات نکند و نشنود آن را. (منتهی الارب ذیل مس