احتقانلغتنامه دهخدااحتقان . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) درد شکم گرفتن از بندآمدن بول . شاشبند شدن . شاشبند. حبس البول . || احتباس مواد در تن . || بازداشتن . || نگاه داشتن . || احتقنت الروض
احتقانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بند آمدن بول؛ شاشبند شدن.۲. جمع شدن خون یا مادۀ دیگر در قسمتی از بدن.۳. [قدیمی] حقنه کردن؛ اماله کردن.
احمقانهدیکشنری فارسی به انگلیسیabsurd, asininely, dumbly, foolish, foolishly, harebrained, idiotic, idiotically, inane, insane, insensate, mad, madly, pointless, preposterous, puerile, silly,
محتقنلغتنامه دهخدامحتقن . [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از احتقان . بازدارنده و نگاهدارنده . (از منتهی الارب ). || کسی که گرفتار حبس البول شده باشد. (ناظم الاطباء). بیمار حقنه