اجتثاثلغتنامه دهخدااجتثاث . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) از بن برکندن . (تاج المصادر) (زوزنی ). برکندن . بریدن . از بن بریدن . (زوزنی ). بیخ بُر کردن . استیصال .
اجتثاثفرهنگ انتشارات معین(اِ تِ) [ ع . ] (مص ل .) از بیخ و بن برکندن ، بریدن ، از بن بریدن ، بیخ بر کردن ، استیصال .
اجتساسلغتنامه دهخدااجتساس . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) جَس ّ. مس ّ با دست به سر. دست بسودن . (تاج المصادر) (منتهی الارب ). || چریدن به دهان : اجتست الابل الکلأَ؛ چریدند شتران گیاهها را ب
اجتصاصلغتنامه دهخدااجتصاص . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) گچ گرفتن . (منتهی الارب ). || اجتص القوم ؛ ای تقاربت حِلَّتُهُم . (منتهی الارب ) (تاج العروس ).
ارتثاثلغتنامه دهخداارتثاث . [اِ ت ِ ] (ع مص ) فراهم آوردن . (منتهی الارب ). جمع. جمع کردن . || کسی را از معرکه خسته برداشتن که هنوز زنده باشد. (منتهی الارب ). مجروح برداشتن که هنو
اعتثاثلغتنامه دهخدااعتثاث . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) از بیخ کندن . || راه یافتن بسوی چیزی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). || بازداشتن آنرا از رسیدن به نیکویی . (از ناظم الاطباء) (از من
اغتثاثلغتنامه دهخدااغتثاث . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) به گیاه بهار رسیدن ستور: اغتث الخیل ؛ به گیاه بهار رسید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیز کم یافتن ستور از بهار: اغتثت الخیل ؛ اصا
افتثاثلغتنامه دهخداافتثاث . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) قهر کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یقال : ماافتثوا (مجهولاً)؛ ماقهروا ولاذللوا. (اقرب الموارد).
مجتثلغتنامه دهخدامجتث . [ م ُ ت َث ث ] (ع ص ) از بیخ برکنده . (غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). اسم مفعول از اجتثاث است به معنی استیصال الشی ٔ من اصله ، یعنی برکندن چیز ازبن
از بنلغتنامه دهخدااز بن . [ اَ ب ُ ] (حرف اضافه + اسم ، ق مرکب ) از بیخ . ازریشه . از اصل . || اصلاً. هیچ : از آن رنگ و آن بازوی و فر و چهرفرومانده بد دختر از وی بمهرهمی دید کش ف
برکندنلغتنامه دهخدابرکندن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کندن . جدا کردن از زمین . قلع کردن . قلع. اقتلاع . (تاج المصادر بیهقی ). قلع و قمع کردن . از جا درآوردن . از بیخ برآوردن . (آ
ارتثاثلغتنامه دهخداارتثاث . [اِ ت ِ ] (ع مص ) فراهم آوردن . (منتهی الارب ). جمع. جمع کردن . || کسی را از معرکه خسته برداشتن که هنوز زنده باشد. (منتهی الارب ). مجروح برداشتن که هنو