اثرلغتنامه دهخدااثر. [ اُ ث ُ ] (ع اِ) جوهر شمشیر. || نشان زخم که بعد صحت باقی ماند. || رونق روی . (منتهی الارب ). آب ِ رو.
اثرلغتنامه دهخدااثر.[ اَ ث َ ] (اِخ ) (امیر...) ملکشاهی . صاحب حبیب السیر در احوال حسن صباح آرد: کار اسمعیلیه ترقی تمام گرفت و قلعه ٔ گردکوه و لامسر نیز بتحت تصرف حسن صباح درآم
اثردیکشنری فارسی به انگلیسیcast, composition, dent, effect, effectiveness, efficacy, force, forcefulness, ghost, handiwork, hangover, impact, impression, influence, Mark, print, product,
نمایش تکپردهone-act play, one-act dramaواژههای مصوب فرهنگستاناثر نمایشی کوتاهی که تنها یک پرده دارد
شخصیتcharacterواژههای مصوب فرهنگستانفردی که در یک اثر نمایشی خلق میشود و نقش او را بازیگری ایفا میکند
کمدی 1comedyواژههای مصوب فرهنگستانفیلم یا اثر نمایشی سرگرمکنندهای که عیبها و جنبههای مضحک رسوم و عادات طبقات گوناگون جامعه را برجستهتر مینمایاند متـ . شوخنامه
پِیرنگ اصلیmain plotواژههای مصوب فرهنگستانپِیرنگی که همراه با خردهپِیرنگ در یک اثر نمایشی ی فیلم ساختار و هستۀ اصلی نمایش یا فیلمنامه را شکل میدهد
سهگانه 3trilogyواژههای مصوب فرهنگستان1. در نمایشهای کلاسیک مجموعۀ سه سوگنامۀ جداگانه با درونمایهای واحد 2. مجموعۀ سه اثر نمایشی و توسعاً سه اثر هنری که ازنظر موضوع در ادامۀ یکدیگر باشند