اثر (مع الشد)دیکشنری عربی به فارسیبيدار کردن , برانگيختن , تحريک کردن , خشمگين کردن , ازجادربردن , اوقات تلخي کردن کردن , بدتر کردن , تشديدکردن , خشمگين , براشفتن , القاء کردن , دامن زدن , برافر
اثرلغتنامه دهخدااثر. [ اُ ث ُ ] (ع اِ) جوهر شمشیر. || نشان زخم که بعد صحت باقی ماند. || رونق روی . (منتهی الارب ). آب ِ رو.
اثرلغتنامه دهخدااثر.[ اَ ث َ ] (اِخ ) (امیر...) ملکشاهی . صاحب حبیب السیر در احوال حسن صباح آرد: کار اسمعیلیه ترقی تمام گرفت و قلعه ٔ گردکوه و لامسر نیز بتحت تصرف حسن صباح درآم
اثردیکشنری فارسی به انگلیسیcast, composition, dent, effect, effectiveness, efficacy, force, forcefulness, ghost, handiwork, hangover, impact, impression, influence, Mark, print, product,
اثرفرهنگ مترادف و متضاد۱. ایز، پی، جایپا، ردپا، رد، نشان، نشانه ۲. تاثیر، خاصیت، فایده، واکنش، ۳. تالیف، تصنیف، نوشته، ۴. پی، رد، رگه، نشان، نشانه، ۵. فعل، نقش، ۶. حاصل، نتیجه ۷. معلو