اثباتدیکشنری فارسی به انگلیسیconfirmation, corroboration, demonstration, evidence, proof, reasoning, testimony, validation, verification, vindication
ثبجلغتنامه دهخداثبج . [ ث َب َ ] (ع اِ) میان کتف و پشت . || میانه ٔ هر چیز: ثبج بحر؛ میانه ٔ دریا و معظم بحر. || سینه ٔ سنگخوار یعنی سینه ٔ اسفرود. || مرغ حق . شب آهنگ . || مرغ
substantiateدیکشنری انگلیسی به فارسیاثبات، ماهیت جسمانی دادن به، شکل مادی بخشیدن به، با دلیل و مدرک اثبات کردن