اتشیلغتنامه دهخدااتشی . [ اَت ِ ] (اِ) خارپشت کلان تیرانداز. سیخول . قُنفُذ. و امروز در نواحی طهران تشی گویند.
عطشیلغتنامه دهخداعطشی . [ ع َ شا ] (ع ص ) مؤنث عَطشان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عطشانة. زن تشنه . ج ، عِطاش . (اقرب الموارد).
عطشیلغتنامه دهخداعطشی . [ ع َ طَ ] (اِخ ) احمدبن عبیداﷲبن محمدبن حمزه ٔ عطشی بغدادی ، مکنی به ابوبکر. محدث بود و از ابوسعید اعرابی و دیگران روایت کرده است . و ابوالحسن محمدبن اح
عطشیلغتنامه دهخداعطشی . [ ع َ طَ ] (ص نسبی ) منسوب به سوق العطش بغداد که برخی از محدثان به آنجا نسبت دارند. (از اللباب فی تهذیب الانساب ). رجوع به عطش (سوق العطش ) شود.
آتشیلغتنامه دهخداآتشی . [ ت َ ] (اِ) نام قسمی گل و شاید سوری : بر گلبنان گنبد اخضر نهاد اوگلهای گونه گونه ز خیری و آتشی . ؟ (از مقامات حمیدی ).|| (ص نسبی ) برنگ آتش . منسوب به آ
آتش پایدارcontinuous fireواژههای مصوب فرهنگستانآتشی که با آهنگ یکنواخت و بدون هیچ توقفی برای تنظیم یا تصحیح آتش اجرا میشود
آتش پخشیدهdistributed fireواژههای مصوب فرهنگستانآتشی که در منطقۀ هدف پخش میشود تا بیشترین کارایی را در پی داشته باشد
آتش پوششیcovering fire, suppressing fireواژههای مصوب فرهنگستانآتشی که برای حمایت از سربازانی تدارک دیده میشود که در محدودة سلاحهای سبک دشمن هستند