آبگیرلغتنامه دهخداآبگیر. (اِ مرکب ) دریا. بحر : بیامد بدریا هم اندر شتاب زهر سو درافکند زورق بر آب ز آگاهی نامدار اردشیرسپاه انجمن شد بر آن آبگیر. فردوسی .یکی آبگیر است از آن روی
آبگیرفرهنگ انتشارات معین(اِمر.) 1 - استخر، حوض . 2 - تالاب ، برکه . 3 - ظرفی که در آن آب یا گلاب ریزند. 4 - خادم حمام . 5 - کسی که سوراخ ظرف هایی م انند سماور یا آفتابه را با موم مذاب
آبگیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (جغرافیا) گودال بزرگی که آب در آن جمع میشود؛ تالاب؛ برکه: ◻︎ باد بهاری به آبگیر برآمد / چون رخ من گشت آبگیر پر از چین (عماره: شاعران بیدیوان: ۳۶۱).۲. ظرف آ
آبگیر حفاظتیconservation poolواژههای مصوب فرهنگستانحداقل آبی که برای کاربردهای گوناگون، از جمله تفریح و حفاظت از حیاتوحش، در پشت سد نگه داشته میشود