ابکلغتنامه دهخداابک . [ اَ ب َک ک ] (ع ص ) سال قحط. || کسی که فراهم و مزدحم سازد خران و مواشی و مانند آن را. (منتهی الارب ). || مزدوری که سعی کند درامور اهل خود. || بریده دست .
آبکلغتنامه دهخداآبک . [ ب َ ] (اِ مرکب ) جیوه . سیماب .آبَق . زیبق ، باصطلاح کیمیاگران . (تحفه ) : مِس ّ وجود من شود از می بسان زرگویی که می چو آبک از اجزای کیمیاست .خجسته .
أَبْکَمُفرهنگ واژگان قرآنلال مادر زاد ("أبکم " کسي است که از شکم مادر ، لال به دنيا آيد ، نه چيزي بفهمد و نه بتواند بفهماند ، بعضي گفتهاند ابکم ، آن کسي است که نتواند سخن گويد)
إِبْکَارِفرهنگ واژگان قرآنبامداد - صبحگاه -طرف ابتداي روز ( معناي اصلي و لغوي اين کلمه استعجال و شتابزدگي بوده است )