ابوشجاعلغتنامه دهخداابوشجاع . [ اَ ش ُ ] (اِخ ) محمدبن علی بن دهّان بغدادی . رجوع به ابن دهان فخرالدین ابوشجاع محمد... و رجوع به محمد شود.
ابوشجاعلغتنامه دهخداابوشجاع . [ اَ ش ُ ] (اِخ ) محمدبن حسین همدانی . ظهیرالدین وزیر المقتدی باﷲ. رجوع به ابوشجاع روذراوری محمد... شود.
ابوشجاعلغتنامه دهخداابوشجاع . [ اَ ش ُ ] (اِخ ) (حافظ...) شیرویه بن شهرداربن بشرویةبن فناخسرو دیلمی .او راست : کتاب تاریخ همدان و کتاب فردوس الاخبار بمأثور الخطاب المخرج علی کتاب
ابوشجاعلغتنامه دهخداابوشجاع . [ اَ ش ُ ] (اِخ ) ابن اسلم . یکی از علمای ریاضی است . صاحب کشف الظنون گوید:او راکتابی است مبسوط بنام الکامل فی الجبر و المقابلة.
ابوشجاعلغتنامه دهخداابوشجاع . [ اَ ش ُ ] (اِخ ) ابن ترکی بن خلف البصیر. صاحب کشف الظنون گوید او راست : مفردات ابی عمرو به فارسی .
ابوجاعرهلغتنامه دهخداابوجاعره . [ اَ ع ِ رَ ] (ع اِ مرکب ) غراب اسود. کلاغ سیاه . و رجوع به ابوجائره شود.
اصفهانیلغتنامه دهخدااصفهانی . [ اِ ف َ ] (اِخ ) ابوشجاع زاهربن رستم بن ابی الرجاء. از مردم اصفهان بود و در بغداد پرورش یافت و مدتی مجاور مکه بود، آنگاه به بغداد بازگشت و بسال 607 ه
اصفهانیلغتنامه دهخدااصفهانی . [ اِ ف َ ] (اِخ ) ابوشجاع احمدبن حسین بن احمد امام فقیه حبر قاضی شهاب الدین ابوالطیب اصفهانی شافعی . (533 - 593 هَ . ق .). مؤلف غایةالاختصار در فقه و
دادلغتنامه دهخداداد. (اِخ ) (امیر...) حبشی بن آلتونتاق (ابوشجاع ) ممدوح امیرمعزی شاعر. وی از جانب سلطان برکیارق تاسال 495 هَ . ق . امارت خراسان داشت و در این سال سلطان سنجر از
ظهیرالدینلغتنامه دهخداظهیرالدین . [ ظَ رُدْ دی ] (اِخ ) رجوع به ابوشجاع روذراوری محمدبن الحسین بن محمدبن عبداﷲبن ابراهیم شود.