ابلوکلغتنامه دهخداابلوک . [ اَ ] (ص ) مردم منافق و دورنگ و فضول . (برهان ) : بود از آن جوق قلندر ابلهی مرد ابلوکی رغیبی بی رهی . شاه داعی شیرازی .رجوع به ابلک شود.
ابوکالنجارلغتنامه دهخداابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) انوشیروان بن منوچهربن قابوس . او قائم مقام پدر شد و نسبت به سلطان مسعود غزنوی اظهار اطاعت و انقیاد نمود اما در وقتی که سلطان بحدود
ابوکالنجارلغتنامه دهخداابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) گرشاسف دوم ، علاءالدوله امیر خاصبک ملقب به حسام امیرالمؤمنین پسر ابومنصور علی بن فرامرز بن ملک العادل علاءالدوله محمدبن دشمن زیار
ابوکالنجارلغتنامه دهخداابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) مرزبان بن سلطان الدوله . لقب ابوکالنجار بزعم اکثرارباب اخبار، عزالملوک بود و بعض مورخان عماد دین اﷲو زمره ای حسام الدوله گفته اند
ابوکالنجارلغتنامه دهخداابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) ملقب به فخرالدوله و فلک الامه ، از دست خلافت . ابن فناخسره . رجوع به آثارالباقیه ص 133 شود.
ابوکعبلغتنامه دهخداابوکعب . [ اَ ک َ ] (اِخ ) ازدی . تابعی است . او از شهر، و شهر از ام سلمه ام ّالمؤمنین روایت کند.
ابلکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ‹ابلوک› [قدیمی] = ابلق۲. (اسم) (زیستشناسی) گیاهی با شاخههای باریک و برگها و دانههای ریز سهپهلو که در بیابانهای خشک میروید و با وزش باد از جا کنده میش
ابلکلغتنامه دهخداابلک . [ اَ ل َ ] (ص ، اِ) بگفته ٔ لغت نامه نویسان فارسی ، اصل کلمه ٔ ابلق عرب و بهمان معنی است و شاهد ذیل را نیز از سیف اسفرنگ می آورند : تا سوی او نکشد دولت ت
ابوکالنجارلغتنامه دهخداابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) انوشیروان بن منوچهربن قابوس . او قائم مقام پدر شد و نسبت به سلطان مسعود غزنوی اظهار اطاعت و انقیاد نمود اما در وقتی که سلطان بحدود
ابوکالنجارلغتنامه دهخداابوکالنجار. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) گرشاسف دوم ، علاءالدوله امیر خاصبک ملقب به حسام امیرالمؤمنین پسر ابومنصور علی بن فرامرز بن ملک العادل علاءالدوله محمدبن دشمن زیار