ابقرلغتنامه دهخداابقر. [ اَ ق َ ] (اِ) شوره . ربع درهم آن تا دو درهم با شکر جهت احتباس بول نافع و از خواص آن سرد کردن آب است بعمل مخصوص که آب را در ظرفی از روی توتیا کرده در آب
عبقرلغتنامه دهخداعبقر. [ ع َ ب َ ] (اِخ ) دهی است که هر چیز خوب و نیکو را از مردم و جامه و جز آن به وی نسبت کنند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
عبقرلغتنامه دهخداعبقر. [ ع َ ب َ ق ُ ر ر ] (ع اِ) ژاله و تگرگ که حب الغمام نیز گویند. یقال : ابرد من عبقر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
عبقرلغتنامه دهخداعبقر. [ ع َ ق َ] (اِخ ) موضعی است که اعراب گمان برند پریان بسیار در آنجا هستند. لبید گوید: کهول و شبان کجنة عبقر. (اقرب الموارد) (المنجد). || موضعی است بسیارپری
عبقرلغتنامه دهخداعبقر. [ ع َ ق ُ ] (اِخ ) ابن انمار از کهلان از قحطانیه . جدی جاهلی است . (از الاعلام زرکلی ).
ابغرلغتنامه دهخداابغر. [ اَ غ َ ] (اِخ ) یکی از دههای سمرقند، و گفته اند خره ای است دارای قُرای بهم پیوسته .
ثاسلوسلغتنامه دهخداثاسلوس . [ س ِ ] (اِخ ) نام پدر ابقراط چهارم و نام پسر ابقراط طبیب یونانی معروف که او نیز پزشک بوده است . و رجوع به ثاسلس شود.