ابزاردیکشنری فارسی به انگلیسیapparatus, control, device, engine, fitting, gear, implement, instrument, layout, ment _, organ, outfit, paraphernalia, simple machine, tool
ابزارفرهنگ مترادف و متضادآلت، اثاث، ادات، ادوات، اسباب، افزار، دستگاه، سامان، ماشین، مایه، وسایل، وسیله
ابزارلغتنامه دهخداابزار. [ اَ ] (اِ) افزار. اوزار. ادات . آلت . وسیله . مایه . || آنچه در دیگ کنند پختن را. دیگ افزار. || آنچه بدان طعام خوشبو کنند. و فرق ابزار با توابل آن است ک
ابزارفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی آلت، وسیله، افزار، مایه، اندام، آلات، ادوات، ادات، لوازم، سلاح وسیلۀ مکانیکی، وسیلۀبرقی، اهرم، هندل، ماشین▼ برده، خادم، عروسک، مهره، روبات، آ
اداتدیکشنری عربی به فارسیدستگاه , اسباب , الت کوچک , مکانيکي , جزء (اجزاي) , ابزار , انبر , الت , افزار , اجراء , انجام , انجام دادن , ايفاء کردن , اجراء کردن تکميل کردن , الت دست , دار