انفسادلغتنامه دهخداانفساد. [ اِ ف ِ ] (ع مص ) تباه شدن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). و قیل لایقال انفسد علی انفعل . (ناظم الاطباء).
انفساقلغتنامه دهخداانفساق .[ اِ ف ِ ] (ع مص ) بیرون آمدن رطب از پوست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ): انفسقت الرطبة عن قشرها؛ بیرون آمد رطب از پوست آن . (از اقرب الموار
انفساحلغتنامه دهخداانفساح . [ اِ ف ِ ] (ع مص ) فراخ گردیدن سینه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). انشراح صدر. (از اقرب الموارد). گشاده دل شدن . (تاج المصادر بیهقی ).
انفساخلغتنامه دهخداانفساخ . [ اِ ف ِ ] (ع مص ) برانداخته شدن آهنگ و بیع و نکاح و جز آن . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (آنندراج ). شکسته شدن بیع و عزم و زواج . (از اقرب الموارد): ا
ابوالحسنلغتنامه دهخداابوالحسن . [ اَ بُل ْ ح َ س َ ] (اِخ ) نساج . خیربن عبداﷲ. یکی از مشایخ صوفیه و اصل او از سرمن رأی است و به بغداد اقامت داشت و درک صحبت ابوحمزه ٔ بغدادی و سری
جلدةلغتنامه دهخداجلدة. [ ج ِ دَ ] (ع اِ) پوست و این اخص از جلد است . (منتهی الارب ). نوعی از جلد. || قطعه ای از جلد. || قوم من جلدتنا؛ ای من انفسنا و عشیرتنا. (از اقرب الموارد).
شارلغتنامه دهخداشار. [ رِن ْ ] (ع ص ، اِ) شاری . مفردشُراة. (از منتهی الارب ). و شراة فرقه ای از خوارج رانامند. وجه تسمیه ٔ آن «شری زید اذا غضبه ولج » یا گفته ٔ آنان است به این