امروانلغتنامه دهخداامروان . [ ] (اِخ ) محلی است در 219 هزارگزی گرمسار میان بنوار و سرخ ده و آنجا ایستگاه قطار است . (از یادداشت مؤلف ).
امروءالقیسلغتنامه دهخداامرؤالقیس . [ اِ رَ ءُل ْ ق َ ] (اِخ ) (اول ) پسر عمروبن عدی لخمی دومین پادشاه دولت لخمیه ٔ قحطان در عراق . بعد از مرگ پدرش بپادشاهی رسید و مردی خردمند و شجاع
امروانلغتنامه دهخداامروان . [ ] (اِخ ) محلی است در 219 هزارگزی گرمسار میان بنوار و سرخ ده و آنجا ایستگاه قطار است . (از یادداشت مؤلف ).
امروءالقیسلغتنامه دهخداامروءالقیس . [ اِ رَ ءُل ْ ق َ ] (اِخ ) ابن عانس بن منذربن امروءالقیس . شاعر مخضرمی و از مردم حضرموت بود که بعد از ظهور اسلام مسلمان شد و در اواخر عمر به کوفه ر
خوشبختفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ عمل امروا، نیکبخت، بختیار، عاقبتبهخیر، نیکفرجام، موفق، بهروز، مرفهالحال، نازپرور(نازپرورد، نازپرورده)، مرفه، دولتمند، ثروتمند خوشاقبال شخص خ
نعمانلغتنامه دهخدانعمان . [ ن ُ ] (اِخ ) ابن امرؤالقیس بن عمرو اللخمی ، معروف به نعمان السائح ، و نعمان اعور سائح ، از ملوک حیره است . وی بعد از مرگ پدرش در حوالی سنه ٔ 403 م .