اعادیلغتنامه دهخدااعادی . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ اَعْداء. جج ِ عَدُوّ. (متن اللغة) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) : لکن ّ قومی اصبحوا مثل خیبربها داؤها و لاتضر الاعادیا.نابغه ٔ جعدی (
خالدلغتنامه دهخداخالد. [ ل ِ ] (اِخ ) ابن عروةبن الورد العبسی . وی ادراک زمان نبی کرده است چه پدرش قبل از بعثت وفات یافت . او را یزیدبن خالد نیز میگویند و مرزبانی در معجم الشعرا
شرجلغتنامه دهخداشرج . [ ش َ ] (ع اِ) آبراهه از زمین سنگلاخ به سوی زمین نرم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، اشراج . راه گذر آب در سنگلاخ . || گروه . یقال : اصبحوا فی هذا
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن حِلَّزَة الیشکری الوائلی . شاعری جاهلی ، و یکی از فحول شعرا و اصحاب معلقات است . ابوعبیده گوید بهترین شعرا که دارای قصائد طوالند سه تن
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمدبن اسحاق بن موسی بن مهران اصفهانی مکنی به ابونعیم . محدّثی مشهور است و کتابی مأثور دارد مسمّی بحلیةالأولیاء که نام شری