أحَلَّدیکشنری عربی به فارسیبرقرار کرد , مستقر کرد , ايجاد کرد , بر نشاند , قرارداد , اجازه داد , مجاز دانست , مباح کرد , بر سرِ (کسي) آورد , دچار کرد
احللغتنامه دهخدااحل . [ اَ ح َل ل ] (ع ص ) مرد لاغرسرین و ران . || مرد مبتلا بدرد سرین و زانو. || ستور که پاهایش سست و پی آن فروهشته باشد. اشتری که پی پایش سست بود. (مهذب الاسم
احللغتنامه دهخدااحل . [ اَ ح َل ل ] (ع ن تف ) حلال تر.- امثال : احل ﱡ من لبن الأم .اَحل ﱡ من ماءالفرات .
احلاسلغتنامه دهخدااحلاس . [ اِ ] (ع مص )پوشیدن ستور. (تاج المصادر). پلاس بر پشت ستور افکندن . حِلس پوشانیدن ستور را. || حِلس پوشیدن شتر. || باران خرد باریدن . پیوسته باریدن . ||