آگوشلغتنامه دهخداآگوش . (اِ) آغوش . بغل : امیر اورا بخویشتن خواند و در آگوش گرفت . (تاریخ بیهقی ).گاه بادش گرفته بر گردن گاه گردش کشیده در آگوش . مسعودسعد.یک قطره از آن شراب مشک
آگوشیدنلغتنامه دهخداآگوشیدن . [ دَ ] (مص ) در آغوش گرفتن . در بغل گرفتن . || در بیت ذیل سوزنی اگر تصحیفی راه نیافته باشد آگوشیدن به معنی بستن آمده است : در شادیت گشاده ست و در غم ب
هم آگوشلغتنامه دهخداهم آگوش . [ هََ ] (ص مرکب ) هم آغوش . نزدیک . همدم .- هم آگوش دل ؛ دوتن که دلشان به یکدیگر نزدیک است : زین دو هم آگوش دل آمد پدیدآن خلفی کاو به خلافت رسید.نظام
آگوشیدنلغتنامه دهخداآگوشیدن . [ دَ ] (مص ) در آغوش گرفتن . در بغل گرفتن . || در بیت ذیل سوزنی اگر تصحیفی راه نیافته باشد آگوشیدن به معنی بستن آمده است : در شادیت گشاده ست و در غم ب
هم آگوشلغتنامه دهخداهم آگوش . [ هََ ] (ص مرکب ) هم آغوش . نزدیک . همدم .- هم آگوش دل ؛ دوتن که دلشان به یکدیگر نزدیک است : زین دو هم آگوش دل آمد پدیدآن خلفی کاو به خلافت رسید.نظام
آغوشلغتنامه دهخداآغوش . (اِ) آگوش . آگش . بغل . میان دو دست فراهم آورده چون از آن دو، دائره واری کنند : پیری آغوش باز کرده فراخ تو همی گوش با شکافه ٔ غوش . کسائی .سیاوش فرود آمد
حزمةلغتنامه دهخداحزمة. [ ح ُ م َ ] (ع اِ) دسته . چون دسته ای از کاغذ. یا خوشه ٔ گندم و غیره . پشته و بند چنانکه بندی از هیزم . بندی از گندم دروده . بند هیزم و کاغذ و علف و جز آن