آوردهلغتنامه دهخداآورده . [ وَدَ / دِ ] (ن مف ) بحاصل کرده . ابداع کرده : وی باد صبا اینهمه آورده ٔ تست .سراج قمری .
اوردهلغتنامه دهخدااورده . [ اَ رِ دَ ](ع اِ) ج ِ ورید. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). رگهای گردن . (آنندراج ). رجوع به ورید شود.
آب آوردهلغتنامه دهخداآب آورده . [ وَدَ / دِ ] (ن مف مرکب ، اِ مرکب ) آب آورد : دوش ازبرای مطبخش هیزم ز مژگان برده ام گفت از کجا آورده ای خاشاک آب آورده را. ؟|| چشم آب آورده ؛ چشمی ک
حُشِرَفرهنگ واژگان قرآنگرد آورده شد(کلمه حشر به معناي بيرون کردن و کوچ دادن قومي از قرارگاهشان به زور و جبر است )