آهویلغتنامه دهخداآهوی . (اِ) (در حال اضافه ) آهو. غزال : یارب آن آهوی مشکین بختن بازرسان وآن سهی سرو خرامان بچمن بازرسان .حافظ.
آهویلغتنامه دهخداآهوی . (اِ) (در حال اضافه ) عیب : ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا روشن آید همی خوی خویش . فردوسی .چنین گفت آنکس که آهوی خویش ببیند بگرداند آیین و کیش . فردوسی .چه