آنگهیلغتنامه دهخداآنگهی . [ گ َ ] (ق مرکب ) آن زمان . آن وقت . در آن حال : بهرام ، آنگهی که بخشم افتی بر گاه اورمزد دُرافشانی . دقیقی .کشیدندشان خسته و بسته زاربجان خواستند آنگهی
اِنْگَریْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی اِنگار که ، اینطور که مشخص است ، اینطور که شواهد نشان میدهد.
دردیدنلغتنامه دهخدادردیدن . [ دَ دی دَ ] (مص مرکب ) دیدن : نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب به حال تشنگان در بین و دریاب . نظامی .رجوع به دیدن شود.
اذنلغتنامه دهخدااذن .[ اِ ذَ ] (ع ق ) اکنون . || این هنگام . || آنگاه . آنگهی . حرف جواب و جزاء، و هو اماان یدل علی انشاء التسببیة بحیث لایفهم الارتباط من غیره کقولک اذن اُکرمک
سرافراز شدنلغتنامه دهخداسرافراز شدن . [ س َ اَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) سربلند شدن . مفتخر گشتن : گرفت آنگهی پادشاهی طورگ سرافراز شد بر شهان سترگ . فردوسی .آنکه نگونسار شد مباد سرافرازوآنکه
براندازهلغتنامه دهخدابراندازه . [ ب َ اَ زَ / زِ ] (ص مرکب ) بفراخور. باندازه : همان نیز ز ایرانیان هرکه بودبراندازه شان پایگه برفزود. فردوسی . || به حد اعتدال : بزال آنگهی گفت تندی
بستگانلغتنامه دهخدابستگان . [ ب َ ت َ ] (اِ) ج ِ بسته : گو پیلتن نیز پیمان ببست که آن بستگانرا گشاید دو دست . فردوسی .پس آن بستگانرا کشیدند خواربجان خواستند آنگهی زینهار. فردوسی .