تخالطلغتنامه دهخداتخالط. [ ت َ ل ُ ] (ع مص ) آمیختن با هم به معاشرت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اشتباک . (المنجد).
افراطلغتنامه دهخداافراط. [ ] (اِمص ) آمیختن باشد ظاهراً لغتی است محلی و تنها در حاشیه فرهنگ اسدی خطی نخجوانی مضبوط است . (لغت فرس اسدی ص 227).
باباقریلغتنامه دهخداباباقری . [ ق ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) باباقوری . باباغری . باباغوری . قسمی کوری که چشم آماسیده و برنگ چشم گوسفند مرده شود و کمی درشت تر یعنی بزرگ تر از حد عادی
مخامرتفرهنگ انتشارات معین(مُ مَ یا مِ رَ) [ ع . مخامرة ] 1 - (مص م .) آمیختن با هم ، نزدیک شدن با یکدیگر، مخالطت کردن . 2 - (اِمص .) آمیزش ، نزدیکی ، مخالطت .