آلوبالولغتنامه دهخداآلوبالو. (اِ) آلبالو. آلی بالی . آلوی ابوعلی . درختی است خوش قامت با پوستی بسرخی مائل و برگهای بی زغب و میوه ٔ چندِ فندقی سرخ و آبدار و خوش تُرُش ، با دُمی دراز
آلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل ۲. احمر، سرخ، قرمز ۳. پری، جن، زائوترسان ۴. سراب
اللغتنامه دهخداال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
آلبالوفرهنگ انتشارات معین(اِمر.) = آلوبالو: درختی از جنس بادامی ها، از تیرة گل سرخیان ، میوة آن شبیه گیلاس و مزة آن ترش است .
آلبالولغتنامه دهخداآلبالو. (اِ) آلبالی . آلوبالو. قسمی گیلاس که میوه ٔ آن سرخ و ترش است . قراصیا . جراسیا. قاراسیا. آلوی ابوعلی . نمتک .
خصی الدیکلغتنامه دهخداخصی الدیک . [ خ ُ / خ ِ صِدْدی ] (ع اِ مرکب ) حب البان است و مؤلف تذکره گوید: غیر اوست و آن گیاه شبیه بعنب الثعلب و طولانی و دانه ٔاو بقدر آلوبالو و سفید و در
خوشابلغتنامه دهخداخوشاب . [ خوَ / خ ُ ] (اِ مرکب ) آبی که در آن انگور و انجیر و آلوبالو و گوجه و زردآلوی پخته باشند و با کمی قند شیرین کرده بنوشند. (ناظم الاطباء). کمپوت . (یاددا