آفاتلغتنامه دهخداآفات . (ع اِ) ج ِ آفت (آفة). آسیبها : آن چهار که مطلوب است و بدین اغراض بجز آن نتوانند رسید، کسب مال است از وجهی پسندیده ... و صیانت نفس از حوادث و آفات آنقدر ک
افاتلغتنامه دهخداافات . [ اَ ] (ع اِ) ابری که ببارد و برود. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || یک گله ٔ گوسپند. (از ناظم الاطباء). رجوع به افاة و افاً شود.
افاتلغتنامه دهخداافات . [ اِ ] (اِخ ) یا ولت یا ساندویچ ، نام یکی از جزایر هبریده واقع در قسمت پولیزیا از اقیانوس کبیر که در وسط جزایر مزبور قرار دارد و یک لنگرگاه زیبا موسوم به
عفاتلغتنامه دهخداعفات . [ ع ُ ] (ع ص ، اِ) عفاة. ج ِ عافی . بخشندگان . آمرزندگان . رجوع به عافی و عفاة شود : تو ناامید گشتی از عمر خویشتن نومید شد به هر جااز تو عفات تو.مسعودسعد
افاتةلغتنامه دهخداافاتة. [ اِ ت َ ] (ع مص ) درگذاشتن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). درگذرانیدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). درگذشتن . (ناظم الاطباء). درگذراندن از کسی .
افاتیخلغتنامه دهخداافاتیخ . [ اَ ] (ع اِ) افاتیخ الفقوع ؛ چیزهاست پزه که آن را بگمان سماروغ برچینند و چون برآید بشناسند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). چیزهای اندک و ریز (هنوات