آشمالفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که به مالیدن آش (= آهار) بر جامه میپردازد.۲. [مجاز] چاپلوس؛ متملق؛ خوشامدگو.
اشماللغتنامه دهخدااشمال . [ اِ ] (ع مص ) شمال ساختن گوسفند را. (منتهی الارب ). رجوع به شمال شود. اشمال گوسفند؛ ساختن توبره مانندی (پستان بند) برای پستان آن تا فروپوشیده شود. (از
آشمالیلغتنامه دهخداآشمالی . (حامص مرکب ) تملق .تَبصبُص . چاپلوسی . دُم لابه . خوش آمدگوئی : می کند دم لابه ها تا استخوانی میخوردعمر او در آشمالی ّ و خوش آمد میرود. شفائی .|| قلتبا
آشمالیلغتنامه دهخداآشمالی . (حامص مرکب ) تملق .تَبصبُص . چاپلوسی . دُم لابه . خوش آمدگوئی : می کند دم لابه ها تا استخوانی میخوردعمر او در آشمالی ّ و خوش آمد میرود. شفائی .|| قلتبا
شمللغتنامه دهخداشمل . [ ش َ م َ ] (ع اِ) باد شمال .(از اقرب الموارد). باران || اندک از مردم و از شتر و از و از خرما . ج ، اَشمال : ما علی النخلة الا شمل ؛ نیست بر آن خرمابن مگر
شمللغتنامه دهخداشمل . [ ش َ م َ ] (ع مص )باد شمال رسیدن چیزی یا کسی را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || رسیدن کار به همه افراد و فراگرفتن ایشا