ارمیسلغتنامه دهخداارمیس . [ اَ ] (اِ) خاری است که از برگهای وی آنچه نرم باشد در ادویه استعمال کنند. (مؤید الفضلاء).
ارمیسلغتنامه دهخداارمیس . [ اِ ] (اِخ ) قالت فرقة وُلِد [ ادریس ] بمصر و سموه هرمس الهرامسة و مولده بمنف و قالوا هو بالیونانیة ارمیس و عُرّب بهرمس و معنی ارمیس عطارد. (تاریخ الحک
ارمیهلغتنامه دهخداارمیه . [ اَ ] (اِخ ) آرمیرو . قصبه ای است در جهت جنوب شرقی تسالیا ومغرب خلیج غلوس بمسافت یک ساعته راه از ساحل دریا. هوای لطیف و آبهای فراوان و خوش دارد. در زما
ادریسلغتنامه دهخداادریس . [اِ ] (اِخ ) خنوخ . اخنوخ .پیغامبری پیش از بنی اسرائیل . مؤلف برهان گوید: نام پیغمبریست مشهور. گویند از جهت درس گفتن بسیار بدین نام علم شد و او را مثلث
ارمیهلغتنامه دهخداارمیه . [ اَ ] (اِخ ) آرمیرو . قصبه ای است در جهت جنوب شرقی تسالیا ومغرب خلیج غلوس بمسافت یک ساعته راه از ساحل دریا. هوای لطیف و آبهای فراوان و خوش دارد. در زما