عرشانلغتنامه دهخداعرشان . [ ع َ ] (اِخ )شهری است در پایین تَعکُر در یمن . و علی بن ابی بکر فقیه و محدث ، و نیز فرزند او صفی الدین احمدبن علی ، قاضی یمن در آن میزیستند. رجوع به مع
عرشانلغتنامه دهخداعرشان . [ ع ُ ] (ع اِ) تثنیه ٔ عرش (در حال رفع). دو استخوان نزدیک حلق . رجوع به عُرش شود.
ارشانواژهنامه آزادبه فتحه الف ارش: باهوش , زیرک , دانا + ان=باهوش ترین , داناترین , عاقل ترین نام پسر اردشیر پادشاه هخامنشى و شاهزاده دلیل و شجاع ایرانى
ارشانفرهنگ نامها(تلفظ: aršān) دلیر ، دلاور ، درست؛ (در اعلام) نام پسر اردشیر دوم و نام پسر ارته باز که یونانیان وی را 'آرسنیس' نوشته اند.
ارشاناکلغتنامه دهخداارشاناک . [ اَ ] (اِخ ) پنجمین پادشاه اشکانی ایران بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سبه اوس ، وی با مهرداد دوم تا فرهاد سوم تطبیق میکند. (ایران باستان ص 2612).
ارجانلغتنامه دهخداارجان . [ اَ ] (معرب ، اِ) بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد و بعضی گویند نوعی از بادام کوهی است و این اصح است . (برهان قاطع). بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد. از بعض استادان
ارسانفرهنگ نامها(تلفظ: arsān) (در اعلام) والی منسوب از طرف داریوش سوم که حاکم ناحیهی دربند کیلیکیه بود .
ارشاناکلغتنامه دهخداارشاناک . [ اَ ] (اِخ ) پنجمین پادشاه اشکانی ایران بقول موسی خورنی مورخ ارمنی و سبه اوس ، وی با مهرداد دوم تا فرهاد سوم تطبیق میکند. (ایران باستان ص 2612).
ارجانلغتنامه دهخداارجان . [ اَ ] (معرب ، اِ) بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد و بعضی گویند نوعی از بادام کوهی است و این اصح است . (برهان قاطع). بلغت اهل مغرب چلغوزه باشد. از بعض استادان